تبليغاتX
نگاه

نگاه

لبخند کودک

 کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود وبه ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم. کودک گفت: مي دانستم با او نسبت داريد.....

 

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط توحیدی  | 

زندگي زيباست اي زيبا پسند              زيبا انديشان به زيبايي رسند
  

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط توحیدی 

هیچ کس...

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط توحیدی  | 

زیباترین...

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود.

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.
زيباترين هديه عمرم محبت توبود .
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .
زيباترين اعترافم عشق توبود...
+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط توحیدی  | 

عشق ...

 

 عشق یعنی یک جهان دلبستگی
عشق یعنی بی نهایت خواستگی
عشق یعنی باتوخواندن از جنون
عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی با خودت بیگانگی
عشق یعنی یک جهان دیوانگی

+ نوشته شده در  86/03/06ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط توحیدی  | 

نگاه ...

سكوت را دوست دارم

 

                     به خاطر تنهايي اش

   

                                     براي معنايش

 

كه دنبال تنهايي است

       

                     پس خاموش كن صدايي

 

 

كه سكوت را مي شكند

 

                                  حتي با يك نگاه !!!

+ نوشته شده در  86/02/30ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط توحیدی  | 

سال خوک مبارک

 سال نو مبارک

+ نوشته شده در  85/12/27ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط توحیدی  | 

خدایا اجازه؟

خدایا اجازه؟

      گاه و بی گاه دلم بد جوری واسه  خدا تنگ میشه .
      یه وقتایی دلم میخواد بهم وقت بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره  دردو دلامو بشنوه .
      اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمیکنه.
      هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمیشه که 
      معلوم نیست کی نوبت به من برسه محاله 
      محاله ممکنه بهم بگه نمی پذیرمت.خیلی بزرگواره با وجودا ونکه
      بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه. هیچ وقت منتظرم نمیذاره . گاهی اوقات
      واسش نامه مینویسم و می دونم که نامه هامو بی جواب نمی ذاره
      وقتی توی دفتر خاطراتم نامه هامو
      مرور میکنم میبینم حتی یه دونشم بی جواب نمونده .
      منو خدا یه قول و قراری با هم
      گذاشتیم اون به من قول داد همیشه مراقبم باشه و کمتر از عالیترین بهم نده منم
      بهش قول دادم حتی اگه دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال میزد وشوق استجابت
      دعایی آتیشم میزد با تمام وجود بدون ذرهای تردیداول بگم اجازه خدایا؟ خدایا
      تو اجازه میدی؟ تو صلاح میدونی؟اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی
      نمیشه .می دونم آخه تو دوستم داری و همیشه واسم بهترین ها رو خواستی
      اصلا بد خواستن واسه بنده هات
      محاله. اعتراف میکنم قول سنگینیه و عمل کردن بهش مثل به زبون آوردنش کار ساده
      ای نیست واسه همین از خودش خواستم بهش گفتم من فقط بنده ام چیزایی هست که تو
      میدونی و من هیچ وقت نمی دونستم و شاید هم هیچ وقت نفهمم اینو تو میدونی پس
      واسه لحظه های دشوار به من قدرت تحملش رو ببخش منو به اون نقطه برسون که
      همیشه یادم باشه همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهرا همه چیز عذاب
      آورو دشوار باشه گاهی وقتا آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی نمیشه
      منو ببخش که اون لحظه عقلم نرسیدو ناشکری کردم با بغض بهت گفتم آخه چرا واسه
      چی؟ چی میشه مگه؟ ولی خدایا حالا می دونم تو با وجود اون همه ناشکری ها من
      هیچ وقت منو از محبت خودت محروم نکردی روزایی بود که فکر میکردم باهام قهری
      تو حتی تو اون لحظه ها به خاطر افکار کودکانم طردم نکردی
      خدایا دوست دا رم و ببخش اگه قولم
      مثل خودم کوچیکه اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه و پشتم به کمک های تو. خدایا
      به حافظه ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از یاد نبره به
      اراده ام همتی ببخش تا استوار به این عهد پا برجا  بمونه.

+ نوشته شده در  85/12/17ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط توحیدی  | 

خیلی نازه مگه نه ؟

+ نوشته شده در  85/11/16ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط توحیدی  | 

برای تومی نویسم که بودنت بهارونبودنت خزانی سرداست.

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ  کاغذم را نقش سرخ عشق  می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم .

+ نوشته شده در  85/11/15ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط توحیدی  |